
در غروبــی کــه پُر از ابـر است و بـاد بــاز، کوچــه بوی بــاران می xadدهد «عکس من در قاب، می xadخندد به من خنده xadاش بوی دبستان می xadدهد» برگ هـا در بـــاد، می xadرقصنــد و مـن میxad نشینـم رو xadبــه روی پنجـــره پیش چشمم میxad خورد گویــی ورق صفحــه xadهـای دفتری پُر خاطــره ذهن مـن بــا تیــک و تــاک عقربــه مـیxad کشـد پَر تــا دیــار کـودکــی در خیالــم نقـش مـیxad بـنـدنـــد بــاز خــاطـــرات روزگـــــار کـودکـــــی صبـحِ مــاهِ مهـر، وقتـی می xadرسیــد شهر، پُر می xadشد ز بوی قاصدک گرم، روی دست هایم میxad نشست قطرهxad های سردِ بـاران، نَم نَمَک تـوی راه مـدرســه ، در گـوشِ مـن می سرود آواز هـا، هوهـوی باد برگها این سو و آن سو میxad شدند بــا صـدای خش xadخشِ جـاروی باد آسمان، شب ها...
ادامه مطلب
...
ادامه مطلب